danialdanial، تا این لحظه: 18 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

دانیال زرنگ مامان بابا

دانیال در پارک.

مامانی عصری سه تایی رفتیم کلاست .امروز ٩ جلسه بودو خیلی هم شلوغ بود. جالب این بود که تا کلاس شروع بشه دست من می گرفتی که بریم توی کلاس. امروز برنامه هات فشرده تر بود. و خوب بودی فقط ساعت ٧.٥ بود و تو همیشه این موقع شام می خوری  یکم بهونه داشتی. خلاصه اومدیم پارک سر خیابون (بوستان مینا) بازی کردی و اومدیم خونه و شامت خوردی .              (((((((((((((((((( خسته نباشی جیگرم))))))))))))))))         بوسسسسسسسسسسس . ...
8 مرداد 1390

دانیال و ماشینش.(شنبه 8 مرداد90)

سلام به پسر گلم>به یارو یاورم< به مونسم. مامان جونم به خواست خدا یک روز دیگر روهم شروع کردیم.امروز شنبه و اولین روز هفته است.  مثل هر روز ساعت ٧ اومدی بالا سر مامانی. شیر و صبحانت خوردی و رفتی سراغ تلویزیون و بازیت. منم به کارهای خودم رسیدم و هر از گاهی تو رو زیر نظر می گرفتم. ناهار با هم قرمه سبزی خوردیم و ساعت ١.٥ بعد از خوردن شیرت خوابیدی. الان ساعت ٢ که من مشغول نوشتن وب تو هستم و تو لالا کردی.  ( خوب بخوابی عزیزم.) این عکست که با ماشینت ازت گرفتم یک نکته جالبی برام داره و می خوام برات بگم: مامانی با ماشینت بازی می کردی ولی هیچ وقت توش سوار نمی شدی اما چند وقت که کلاس می ری خیلی عوض شدی.و...
8 مرداد 1390

مدادهای خوشگل دانیال.

مامانی خیلی اسباب بازی و وسایل خوشگل داری ولی بعضی هارو بیشتر دوست داری با هاشون بازی می کنی. یکی از اونها : این مدادت که مامانی برات خریده . از توی دکور کمدت می اری و با این عروسکای مداد مشغول می شی. ...
8 مرداد 1390

جوجه اردک (ارگ موزیکال ) دانیال

مامانی امروز میرفتی توی اتاقت و اسباب بازی هات می اوردی با خودت بازی می کردی. منم خوشحال بودم. چون با من کاری نداشتی و سرگرم بازی بودی و خلاصه اقایی شدی و یواشکی رفتم دوربین اوردم و ازت عکس گرفتم. خیلی این اردک موزیکالت دوست داری. ( یکی از ارزوهای مامانی اینه که تو به موسیقی علاقه داشته باشی و حتما" یک سازی یاد بگیری و من و بابایی رو خوشحال کنی.) ...
8 مرداد 1390

کادوی دایی علی رضا جون .

امروز جمعه صبح با بابایی رفتین پارک گلبرگ و منم دایی اومد دنبالم و با هم رفتیم شهروند. کلی خرید کردیم و ظهر اومدیم خونه. دایی جون این کادوی خوشگل برات خریده.( دستت درد نکنه دایی جون که من اینقدر دوست داری) و ناهارم از بیرون گرفتیم.(زرشک پلو کباب و .....) مهمون دایی کوپولی بودیم. ظهرم از ساعت ٢ تا ٥ خوابیدی و بلند شدی بابایی برات اب پرتقال گرفت و خوردی(نوش جونت)( (((((((((((((دایی جونم امروز کلی بهت زحمت دادیم ازت ممنونیم.)))))))))))) ...
7 مرداد 1390

دانیال در بوستان (نخجیر) .5شنبه 6 مرداد.

سلام پسر خوشگلم. مامانی ٥شنبه تا ظهر با هم بودیم . خاله شکوفه برای ایلیا تولد گرفته بود.و چون دیدم ظهره و تو ناهارت خوردی و وقت خوابته و (راستش بیای مامانی ادیت میکنی تو پیش بابایی موندی.) مامانی رفت و همه سراغ تو رو میگرفتن ومنم گفتم که عروسکم خوابیده و خیلی به مامانی خوش گذشت . ولی هیجا بدون تو برام لطفی نداره. عصری اومدم و تو تا ساعت ٥ خوابیده بودی و عصرونت خورده بودی و کارامون کردیم و شام خونه مامانی دعوت بودیم.و رفتیم اول دم خونه مامانی پارک و بازی کردی و بعد اونجا کلی  ذوف  می کردی و با خرگوش عمو بهداد که  از شمال اورده بود مشغول بودی. شامت خوردی و مامانی هم کلی غذاهای خوشمزه درست کرده ب...
7 مرداد 1390

دانیال و خرگوشی(پشمک) 5شنبه 6 مرداد 90.

٥شنبه مامانی برای شام رفتیم خونه مامانی.( مامان شهنازو>>>) برای عمو بهداد خرگوش خریدن و تو از وقتی دیدیش کلی  باهاش بازی کردی و خوشت اومد. میخواستی بیاریش بیرون من می ترسیدم و نذاشتیم بیاری بیرون. ...
7 مرداد 1390